زنانی که با گرگها می دوند
|
||
بخواب هلیا, دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد.
دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد.
" البته که وقتی با منیژه می خواستم ازدواج کنم دوستش داشتم.. "
این رو داریوش اون شبی که تنها بودم و اومد پیشم خیلی قاطع گفت. اولش فکر کردم از دست من ناراحت شده که ازش راجع به زندگی خصوصیش پرسیدم. ولی بعد که تندی آروم شد فهمیدم نه.. خودش با خودش درگیره. نشسته بود روی کاناپه بزرگه و تند تند پک میزد به سیگار. روی کاناپه کوچکتر ساغر نشسته بود و ساکت و آروم تو خودش فرورفته بود و داریوش رو نگاه می کرد. زیر چشمی. مثل عادت همیشگی که داشت. بعد داریوش خودش رو جمع و جور کرد و بمن گفت : " نمیخوای دوستت رو بمن معرفی کنی ؟"
من ساغر رو معرفی کردم . داریوش لبخند زد و ادامه داد :" آره .. دیگه اون زمونها ازدواج ها معمولا اینطوری بود. چه میدونم چه مرگمون بود دو دفعه همو می دیدیم یه چیزی درونمون می گفت باید فکر تشکیل زندگی باشی مرد! "
من خندیدم :" آره خب.. ولی شما کجا باهم آشنا شدین ؟"
به گل قالی خیره شده بود و سیگارش لای دوتا انگشتاش داشت دود می شد که گفت :" ای بابا.. یادم نیست.. شاید تو مهمونی یا کاباره ای... من دانشگام تموم شده بود و می خواستم پله های ترقی رو ده تا یکی برم بالا... من از طبقه متوسط شهری بودم . البته الان ما می شیم بورژوا .. بعد منیژه رو دیدم. واون از طبقه ای بود که اونموقع یعنی سالهای اواسط دهه پنجاه میشدند بوژوا... والان به تاریخ معاصر پیوسته اند.. میدونی همیشه فکر می کردم دارم بهترین ازدواج رو می کنم. بهترین ولی خب وقتی رفتیم از ایران ورق برگشت. ادا اصول شروع شد. دیگه کم کم واسم شد نفرت انگیز . البته اینی که میگم یه سیر طولانی رو داشت . همینجوری یهو نشد . کاراش ,لاس زدناش ,جو گرفته بودتش, شده بود شبیه فاحشه های درجه سه فرانسوی ! نه حتی ازون درجه یک ها... ولی بعد دلیل همه اینکاراش رو فهمیدم. ما که از وطن بریدیم , از ریشه هامون کندیم , مثل گیاهی که گلدونش رو عوض کنند شده بودیم , یکی ممکن بود پژمرده بشه یکی بارور .. من پذیرفتم که اون بارور بشه و من برگردم ایران"
مکث کرد. نفس عمیقی کشید و ادامه داد. ساغر داشت با چشمای گرد شده نگاش می کرد . آخه حرفاش واسه اون سنگین بود. بغضم گرفت که اون الان هم هفده سالشه ! و نه بیشتر.. ومن اون رو آوردم تویه مجلس بزرگسال ! داریم حرفای بد بد میزنیم.. دلم می خواست بغلش کنم ولی میدونستم نمیشه !
" داشتم می گفتم که دوتا پسرها رو گذاشتم پیشش و اومدم. میدونستم پسر ایرانی چقدر به مادرش وابسته ست. پس اصرار نکردم.
وقتی اومدم یکراست رفتم خونه بابام سرچشمه. توی کوچه مون از سر تا ته عکس و حجله جوونهای محل بود. یکیشون رو که دیدم میخکوب شدم به تماشا. خودش بود. پرویز. همبازی بچگیم. همون که تیله بازی می کردیم دوطرف جوی باریک وسط کوچه. میدونی تیله مثل ناموس پسر بچه هاست."
لبخند زدم : " میدونم. الهام یه عالمه تیله داره.از بچگیش .. آخه همبازی هاش همه ش پسربچه ها بودند."
_" این الهام که میگی کیه ؟ همونی نیست که دهسال پیش که اومدی خونمون هم فرناز داشت حرفشو میزد ؟ ندیدمش آخرسر! آره ... بغض کردم حجله پرویز رو دیدم. ولی خودم رو نباختم . تا رفتم بغل مادرم. واونجا بغض پرویز و منیژه و پسرها و اروپا و دست آخر پدر سفر کرده م رو خالی کردم. "
من بلند شدم : " قهوه می خوری برات بیارم ؟"
_" سیگار فقط با قهوه و قهوه فقط با سیگار ! مرسی مادموازل.. حتما.."
ساغر هم خندید. دویدم تو آشپزخونه. به بهونه درست کردن قهوه گریه کردم. شیر آب رو با فشار زیاد باز کردم که صدای گریه م بیرون نره.. فکر کردم مادرش که اون رو تو اون حال دیده چه کشیده !! با فنجونها سروصدا راه انداختم ولی واقعا داشتم فکر می کردم. فکر! شنیدم به ساغر گفت که سیگار نمی کشی و ساغر با صدا لرزون گفت که نه آقا.. بابام اجازه نمیداد..
گفتم :" من باید بعنوان یه دوست سی ساله , مراقب دوست قدیمی هفده ساله م باشم. آذر حواست جمع باشه.. جمع! "
وبرگشتم به سمت مهمونهای نادیدنی هر شبم..
پی نوشتها :
1. ١. استاد بزرگ " گرگ دونده " اجازه داده ازش تقلید کنید در پی نوشت نویسی.. خیالتون راحت!
2.
.دو ٢.امثال آدمهایی مثل علی دایی ما رو بیچاره کردند که بردش رو می بنده به دم بی بی ش!! استبداد سوار موج همچین آدمهایی شده تا حالا!!به وبلاگ واینک آخر دنیا سربزنید.پایین لینکستان من!
3.
٣. ٣. مصادیق محتوای مجرمانه وبلاگها رو خوندید ؟ چه دامنه وسیع زیبایی دارد!! کلا بعبارتی" خفه شوید" است..
4.
. ۴. بهمن خونین جاویدان..مخصوصا بعد سی سال!!
. ۵.جیگر بعضی ها رو فقط واسم به سیخ بکشیدها ( خودشون میدونند کیا)!!!!
6.
. ۶.میدونین که من چقدر روشنفکرم و آوانگارد نیز هم !!
7.
. ٧.اگزیستانسیالیست بودن یعنی معتقد به اصالت وجود بودن در همین جهان و نه بعد آن , از نقطه ای هستم و تا نقطه ای خواهم بود و تمام.
8.
. ٨.آزادی همانگونه که رزا لوکزامبورگ گفته یعنی : دست کم آزادی کسی که دیگر گونه می اندیشد..مثل من یا شما.
9.
با ٩ .باور دارم که کشته شدن عده ای دیگر از جوانانمان مهمتر از مرگ سلینجر در آستانه 90 سالگیه. ولی بازهم برای او احترام قائلم هرچند نویسنده خیلی درجه یکی نبود..
١٠. بودن یا نبودن دیگر مساله این نیست. اکنون انگلستان , قرن شانزدهم میلادی نیست.
١١. با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش ست
هیچکاری گرچه صائب بی تامل خوب نیست
بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش ست
این شعر رو وقتی دبیرستانی بودم با قلم نی خوش نویسی کردم. به عرفان پهلو میزدم اونموقع ها. ولی حالا حالم بد میشه از این چیزها.
١٢. بیست و نهم بهمن ماه روز عشاق ایرانی رو بهمه تبریک می گم. راستش در دوران کهن ! هفته زنان و دختران داشتیم تا پنج اسفند ماه. و همه به دخترها همسران و خواهرانشان هدیه میدادند. والبته هدایا بیشتر زمین بوده است. بیچاره مردهامون که الان نمی تونند به راحتی قطعه ای زمین هدیه بدهند. باور دارم که زندگیشون مثل شعر شده !
١٣. خلق و خوی من نیازی به دفاع ندارد. بودم , هستم و خواهم بود و دست آخر باید تاریخ را بدان گونه دریافت که جریان می یابد.
١۴. ماکیاولی فیلسوف ایتالیایی عصر رنسانس کتاب خود " شهریار " را به سزار بورژیا شاه فلورانس هدیه کرد و گفت :"قدرت از عدالت نیرومندتر است و دروغ از حقیقت قوی تر است. از انسان بترسند بهتر است تا انسان را دوست داشته باشند. پس شهریار بهتر است بجای دوستانی که اورا دوست بدارند دشمنانی داشته باشد که ازو بترسند."
ولی ما بازهم این گفته ژان ژورس : گرچه گورها حاشیه جاده را فراگرفته اند اما جاده به عدالت راه می برد.
ادامه دارد...
مرا عظیم تر از این آرزویی نمانده است
که به جست و جوی فریادی گمشده برخیزم
اولی می گوید : " زندگی زیباست. زیباییش را باید پیدا کرد. رو نیست. باید گشت. "
دومی می گوید : " نه زیباست نه زشت...معمولی ست. هیچ نکته قابل توجهی ندارد ."
من اما می گویم : " بیشتر زشت است تا زیبا. اندکی زیبایی می آید و میرود تا ما بتوانیم زشتی ها را بدیها را تحمل کنیم. "
تحمل ,عنصر مهمی تو زندگیمه. هیچ عدالتی در کار نیست. پوچی تنها واژه مطلقه. پوچی رو هروقت فهمیدی و درک کردی میتونی با اون کنار بیایی.
کنار اومدن هم از هنرهای زیبای ماست. ما آدمها.
بعد اینکه سر این موضوع حسابی بحث کردم و هرکی فلسفه ای بافتش , به هیچ نتیجه ای نرسیدم.
من همیشه وقتی ظرفهارو زیر شیر آب می گیرم , لباسهای شسته شده رو از ماشین لباسشویی در میارم , تی رو به زمین می کشم و جاروبرقی رو به فرشها و از مجسمه ها و تابلوها و مونیتور کامپیوترم گردگیری می کنم دارم به فلسفه ی همه این کارا و این زندگی فکر می کنم.
ساغر اونموقع ها فکر می کرد اووووووه !!! چه زندگی درازی پیش رو داره ! مثل همه مون. می خواست حسابداری یاد بگیره ,می خواست برگرده بوستون نه برای اینکه اینجا رو دوست نداشت ,چون اینجا تنها بود. اینجا کسی اون رو تحویل نمی گرفت. ولی به هیچ کدوم از خواسته هاش نرسید. داریم به مغزم فشار میارم که ما حتی یه لحظه هم به این فکر می کردیم ممکنه بمیریم؟ نه...
فقط وقتی یه زن و مرد پیر رو می بینیم ,ناخوداگاه به مرگ فکر می کنیم . ممکنه حتی خود اون پیرمرد و پیرزن هم فکر نکنند .عجب ذهنیت کلیشه ای داریم ما!!
من با مرگ ناگهانی ساغر غافلگیر شدم .بنابراین بهش فکر نمی کردم چون فکرش عینهو یه سیاهچاله فضایی منو می کشید تو خودش.
مثل مگس دور سرم وزوز می کرد .. سیزده سال ! ولی الان بعد سیزده سال انگار دیگه ازین فکره نمی ترسم.
مثل کندن روی زخم خشک شده , نفرت انگیزه , ولی وسوسه ش هست !
مثل وسوسه ای که من الان دارم . الان که به سیب زمینی هایی که دارند تو روغن ماهیتابه طلایی میشند , نگاه می کنم ,دلم می خواد دستم رو به روغن بزنم ببینم طلایی میشم ؟ بعد به فکر خودم می خندم.
از وقتی گفتم من شبها با داریوش و ساغر, دوتا آدم بی ربط بهم ملاقات می کنم , دیگه هیچکی شبها پیشم نمی مونه ! حتی الهام که بمن گفت:" همینطور ادامه بده پله پله تا ملاقات با خدا " و همه خندیدند..
پی نوشت ها :
١.به درخواستهای خوانندگان مطالب را کوتاهتر نوشتم و اگر بتوانم با فاصله زمانی کمتر... خوبه ؟
٢.من از زیبایی ها هم خواهم گفت روزی...
٣.من عاشق روشنفکران جدیدم با افکار فاشیستی و موهای دم اسبی و جلو سر کچل!!!!!
۴.ببخشید ها ..که یک بساطی مثلا دموکراتیک !! پهن شد چند روزی و چندنفر حداقلی ازین ورا و حداکثری ازون ورا ( به مثابه بره مقابل ببر ) ..چهار تا کلمه حرف مثلا آزاد!!!!! بهم زدند .شما ببخشید از دست در رفته بساط ترو تمیز جمع میشه زود!!
۵.حالا زمان همانگاهی ست ,که به ساعت می نگرم .همین اکنون چیست ؟حالایی که اینکار را می کنم, حالایی که در این حوالی چراغ خاموش می شود, این اکنون چیست ؟ آیا بر این اکنون چیرگی دارم ؟ آیا این اکنون هرکس دیگری ست ؟ اگر چنین باشد , زمان نیز خود من خواهم بود و هرکس دیگری نیز زمان خواهد بود و در این باهم بودگی مان ,همه خود زمان خواهیم شد. هیچ کس و هر کس خواهیم شد.
ادامه دارد...
از خون جوانان وطن لاله دمیده...
چشمهایم که آهسته باز شدند فهمیدم باز یک روز دیگری برمن تحمیل شده که تحمل اش کنم. دلم می خواست جزیی از نقش ملحفه می شدم ولی آفتاب را نمی دیدم. چند سال قبل شیوه دیگری بود : با طلوع آفتاب می خوابیدم و با غروب آن بیدار می شدم. جالب بود. خیلی هم برایم عادی بود.
لبه بالکن نشسته بودم و منتظر بودم الهام بیاد. آسمون صاف بود و بیرنگ. گاهی گره ای در رفت و آمد افراد و ماشین ها میا فتاد که بعد چند دقیقه برطرف میشد و دوباره همون سیل حرکات یکنواخت. سعی کردم خودم رو جای اونها تصور کنم. زنی میانسال از ابتدای خیابون وارد شد. موقع راه رفتن حرکتی ناهماهنگ و ناراحت به پاهاش میداد. معلوم بود آرتروز داره. یا پوکی استخوان. بیماری همه گیر همه زنهای این سرزمین. چقدر دلم سوخت. برای چی ؟ زنبیلی از خرید تو دستش بود. میوه و سبزی. احتمالا می خواست برای اون شب یا ناهار فردا خورش کرفس درست کنه. چون ساقه های بلند کرفس از لبه زنبیل بیرون زده بود.
یاد مادرم افتادم. فکر کردم اگه منهم بچه داشتم اینقدر برام مهم بود که غذای مورد علاقه ش رو بخوره ؟! شاید. اما هرموقع از الهام پرسیدم گفته نه! همیشه میگه : این حماقت محضه که فرد بالغی که نکبت این دنیا رو تجربه کرده بخواد درباره انسان جدیدی این دنیا جور دیگه ای باشه.. در حالیکه میدونه این نیست و انسانی که بوجود میاره جزیی از پیکره همین جهان است و همین ظلم ها براش هست و همین سختیها. میگه این خودخواهیه محضه و نه چیز دیگه که آدمی بخواد حتما موجود دیگه ای شکل خودش درست کنه !!
البته معتقده که اگه خیلی دلمون می خواد محبت کنیم می تونیم به بچه هایی داشته باشیم که تولد اونها حاصل اشتباهات قبلی آدمهای دیگه ست! بهتره به اونها رحم کنیم تا اینکه بیایم و به اشتباهات اضافه کنیم.
بهتون بگم که من خیلی از حرفای الهام رو نمی فهمم. ولی دوستش دارم. اینکه می گه بهش چقدر ظلم شده و راست میگه و من چندتاش رو با چشم خودم دیدم , درسته ولی اصلا باعث نمیشه دلم بسوزه براش. ولی اون برای همه مون دل می سوزونه ! واقعیت اینه! هیچکی فکر نمی کنه دختری که این مدلی حرف میزنه نیازی به ترحم داشته باشه.. درسته. ترحم انگیزی حالت حقیریه که هر کسی دلش نمی خواد داشته باشه. اون خانومه آرتروز دار با زنبیلش از ته کوچه پیچید. آه عمیقی کشیدم. دلم خواست سیگار بکشم و دودش رو بدم به آسمون! مثل همون شبی که خواب داریوش رو دیدم.
بچه ها من می خوام براتون از داریوش از ساغر از خود الهام و گذشته ش که از توی دفتر یادداشتش میخونم , یواشکی البته... بگم براتون. از همه شون. جالبه که به همه سوالات معقول هم جواب خواهم داد. تصمیم دارم خیلی بنویسم. بنویسم . بنویسم.
اگه بشه می خوام از عشقهای خودم , آذر , هم بگم. راستشو بخواین خیلی از آدمهایی که اسمشون رو می برم هستند. وجود دارند . خودشون میدونند که وارد داستانهام شدند. دوستشون دارم.
آهان یه پژو داشت می پیچید تو خیابون , سپرش خورد به در پرایدی که پارک بود. وووووووه! چه دعوایی! من در کمال آرامش دارم بحث و جدل اون دوتا آدم ساده می بینم. آدمهایی که فکر می کنند میشه وضعیت رو به چند دقیقه قبل برگردونند.. نه... نمیشه...
بیشتر وقتها که الهام قراره بیاد , من تو بالکن منتظر اومدنش میشم. نگفته بودم که من سالهاست تنها زندگی می کنم. الهام هم. خونه اون بزرگتره و تنهایی توش بیشتر به چشم میاد. من اما اینجا آپارتمان کوچیکی دارم. چون خونه نشین شدم , بشتر بقیه هستند که اینجا میان. حالا الهام می خواد واسه یک سفر ایرانگردی طولانی بالاخره من رو از این خونه بیرون بکشه..فکر کردن بهش زیباست . ولی عملی کردنش سخته.
شبهایی که ما دور هم هستیم, من و الهام و ایمان و ثریا وگلزار و سامان و هوتن و حامد و بقیه بچه ها.. (که کم کم از همه شون میگم) گاهی الهام شراب میریزه توی گیلاس و بعد میگه دستامون رو از هم رد کنیم و بنوشیم. این یعنی پیمان بستیم. معتقده این یه سنت باستانیه که ویلیام وایلر هم تو فیلم بن هورش نشون داده... الهام برای هرچیزی مثالی از سینما داره, تازه وقتی فیلم خودش رو بسازه , مثالها گسترده تر هم میشند..
بگذریم که من با گذشته هام زندگی می کنم. و این بزرگترین اشتباهمه. بگذریم که ساغر رو زنده ش کردم و الان شبها چند ساعتی باهاش حرف میزنم. یا نه.. من حرف نمیزنم و اون حرف میزنه یا اینکه در سکوت تماشا می کنمش.. گاهی وقتا داریوش هم میاد پیشمون. من ساغر و داریوش رو بهم معرفی کردم. دوتا آدمی که هیچ ربطی بهم نداشتن. و من تو تماشای اون دوتا می خواستم به تفا وتهای خودم تو این همه سال برسم... هوا سرد شده. میرم داخل منتظر میشم. میخوام عود روشن کنم.
پی نوشت ها :
ا.بعضی ها در سنت پی نوشت نویسی از من تقلید می کنند. وقتی هم به آنها یاد آوری می کنم , با لبخند جواب می دهند که تقلید ما از شما خانم , تقلید جاهل از عالم است..
٢.مدتی نبودم چون زندگی همه بر هوا بود. حالا به امید نامه دادیم و از این کارها که تلاشها نتیجه بده.
٣.دی ماه ماه عجیبی ست. نیما مرد و فروغ متولد شد.
۴.زمستان ما برف ندارد. در حالیکه من همچنان عاشق زمستان ام.
۵.اسکار وایلد هم مجموعه مقالاتی در باب سوسیالیسم و لیبرالیسم دارد.
۶. آذر از فیلم بیاد ماندنی بن هور (ویلیام وایلر) حرف زد . من یاد می کنم از اونجایی که بن هور بعد پنج سال برمی گرده دنبال مادر و خواهرش که در سیاهچال بودند. سیاهچال... همه گفتند : " اونها دیگه زنده نیستند . هیچکس توی سیاهچالی که نوری نداره و هوا از روزنه ای وارد میشه, بیشتر از یکسال دوام نمیاره. " با این وجود اصرار داشت که اونها رو پیدا کند. لیست زندانیان سیاهچال رو دیدند. البته دیوانسالاری اداری روم آنزمان از الان ما خیلی پیشرفته تر بوده که اسامی آنها را در لیست پیدا کردند. ( اینجا ممکنه کل موجودیت آنها انکار شود.) از روی نقشه سیاهچالهای زیر زمینی فهمیدند که دو زن در دالان شرقی ! ( احتمالا ) هستند از پنج سال قبل. پس دوتا افسر عالیرتبه با مشعل و چند نگهبان به آن سمت رفتند. رفتند که ببینند " فراموش شدگان " زنده هستند یا نه ؟ ( چون کسانی که می مردند در همان سیاهچال باقی میماندند و اجسادشان خوراک موش ها و مارها می شد. در هر سیاهچال عده ای با هم محبوس بودند و بیماریها بهم سرایت می کرد. دوتا افسری که حفره را یافتند به سربازها دستور دادند که در سنگی سیاهچال را به کناری هل بدهند. آنها پس از باز کردن قفل و زنجیر در آن را چند نفره هل دادند. تا زمانی که افسرها پشت در بودند هم به نقشه در دستشان نگاه می کردند , چون حفره های سیاهچالی نه پنجره ای داشت , نه شماره ای. زمانی که درباز شد , نور مشعل پس از مدتها به داخل حفره افتاد. دو افسر جلوی دهان و بینی خود را گرفتند تا وارد شوند و مادر و دختر را پیدا کنند. آنجا بوی لاشه و مردار می آمد. دو افسر با تعدادی جذامی روبرو شدند که چند نفرشان مرده بودند و اجسادشان توسط موشها خورده می شد. سایر جذامیان کنار لاشه ها نشسته بودند. دو افسر وحشتزده بیرون دویدند. و یکی به دیگری گفت : زنده های جذامی را بیرون ببریم و رها کنیم ( که مادر و دختر هم بین آنها بودند) و سیاهچال را با اجساد آن آتش بزنیم. تا بیماری به سایر سیاهچالها سرایت نکند. من بارها این صحنه را دیده ام. ولی نمیدانم چرا اینبار اینهمه اشک ریختم. چرا شباهت زیادی با اکنون مان داشت ؟!! چرا ؟
٧.براستی من نیز چشم به راه ماندن آموخته ام و از بیخ و بن خویش نیز. اما تنها چشم به راه خویش ماندن را. و بالاتر از همه , ایستادن و راه رفتن و دویدن و جهیدن و بالارفتن و رقصیدن را.
این است آموزه ی من : آن که می خواهد روزی پریدن آموزد , نخست می باید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالارفتن و رقصیدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند!
٨.زمانی که ایران توسط متفقین در ١٣٢٠ اشغال شد و رضاخان از سلطنت استعفا داد , زندانیان سیاسی آزاد شدند. تا آنروز چه بسیار در زندان قصر سابق شکنجه دادند و کشتند. فرخی یزدی را لبانش را بهم دوختند تا شعر آزادیخواهی نسراید. نصرت الدوله را با انژکسیون آب گرم کشتند و ارباب کیخسرو را خفه کردند. سردار اسعد را با قهوه مسموم کشتند و چه کسان دیگر...
وقتی زندانیان آزاد شدند. و متفقین ایران را اشغال کردند , یزدانبخش قهرمان اینگونه سرود :
یادت بخیر هموطن مهربان من ای مونس دل من و آرام جان من
آخر شدی به امر رضاخان اسیر خصم آتش زدی به جان من و دوستان من
دشمن ترا به حیله گرفتار کرد و برد ای خاک بر سر من و هم میهنان من
بامن چه کرد خواهداین روس وانگلیس وین دشمن فلک زده قلتبان من
من پهلوی نیم که اطاعت کنم زخصم تا سلطنت بماند در خاندان من
من " شاه " نیستم که ذلیل عدو شوم کاین تاج و تخت ایران باشد ازآن من
من نیستم وزیر و نباشم وطن فروش تا روس وانگلیس بو د پشتبان من
یا خود وکیل مجلس شورا نیم که خصم بایک اشاره قطع کند آب و نان من
مالک نیم که خصم بگیر ضیاع من تاجر نیم که خصم ببندد دکان من
من هیچگونه مقصر دولت نبوده ام تا خصم من ز شاه بخواهد امان من
خائن نبوده ام که روم در پناه خصم از بیم فاش گشتن راز نهان من
گر دودمان خصم به باد فنا رود من راضیم به باد رود دودمان من
این فخر بس مرا که پس از سالها یادم کنند هموطنان جوان من
در زندگی اگر که مرا قدردان نیند باشند بعد مردن من قدردان من
امروز دوست یاد نیارد زما ولی روزی بجویدم که نیابد نشان من
آوخ بهار زندگی من چنین گذ شت تا خود چگونه باشد فصل خزان من.
*
*
٩. نزدیک به نیمی از پیوند لینک دوستانم فیلتر شده اند. من اما آن پیوندها را حذف نکرده ام. همه هستند به امید روزی که باز گردند.
همه چیز همچنان ادامه دارد...