زنانی که با گرگها می دوند
|
||
آه اسفندیار مغموم ترا آن به که چشم فروپوشیده باشی!!
پیش بینی الهام درست از آب دراومد. و من دوباره تونستم بنویسم.. الهام باوجود بی تفاوتی ظاهریش همیشه امید میده بهم. یه امیدی که وقتی بهت داد تو نمی تونی ردش کنی. الهام تو اون لحظه درست مثل حوا میشه که سیب رو داره به توی آدم پیشکش می کنه..تو مطمئنا اسیر وسوسه خواهی شد!
از وقتی ما با هم همخونه شدیم امسال , تا حالا چندبار میوه ممنوعه رو ازدستش گرفتم و خوردم. بعدش هم که بهش گفتم حرفت درست دراومد.. هیچوقت ذوق نکرد یا باد نکرد. خیلی بی تفاوت شونه هاش رو انداخت بالا و گفت میدونستم. چیز عجیبی نیست...
این یعنی اطمینان! یعنی ایستادگی برنفس درون.. یا یه چیزی تو این مایه ها.
وقتی در آیینه به خودم نگاه می کنم آن لحظه کش میاید. کشیده میشود به درازای چندین سال. پهن میشود به پهنای چنددهه. چندین سال قبل. خاطره مشترک بچه های دهه شصت. کودکان متولد اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت به بعد که خاطراتشان بعدانقلابیست..
آنموقع که حرفهای نامفهمومی از دهان بزرگترهامان می شنیدم و معنی اش را نمی فهمیدم. صف های دراز کالاهای کوپنی. پناهگاههای دخمه ای سیمانی مدارس و محلات.. مسجد محل. جوانان بااراده مهربان. نه کینه ای نه خشمی نه عقده حقارتی. هیچ نداشتند انگار. برگه سپیدی بودند خالی. یا شاید ذهن من خالی بود.. نمیدانم.
دختران جوان زیبایی که ترسیم رویای آینده ام بودند, که هیچ رنگ و لعابی روی چهره نداشتند و نه آرایشی و نه عطری ونه... و همه شان بهم هدیه میدادند در سال نو و می نوشتند به امید پیروزی رزمندگان.... و این دختران همیشه بهم لبخند مید ادند و ملایمت و آرامش.. خیالپردازی می کردم که منهم بزرگ میشم مثل اونها و با یه رزمنده عروسی می کنم!!!!
همه ی قهرمانان رو به شکل رزمنده میدیدم. رزمنده یا دکتررزمنده که مجروحان رو درمان میکرد. از دودسته خارج نبودند. هرچند خودم دوست داشتم بزرگ که شدم خواننده بشم!!!
فکر می کردم همیشه جنگ هست و تمام نخواهد شد. ترس را به معنای حقیقی اش فهمیدم. همان وقتی که آژیر قرمز را می شنیدیم و انگار چیزی در درونم فرو میریخت. من نه مفهوم مرگ را می فهمیدم نه چیز دیگر. ولی پدرم مرا برشانه اش میگذاشت و آسمان پرستاره شب را نشانم میداد.
آسمانی پرستاره ..نه مثل آسمان این شب ها.
بمن می گفت: " ستاره ها را نگاه کن. " نگاه می کردم. _: " آن ستاره ای که نمی ایستد و حرکت می کند , هواپیمای دشمن است! "
ستاره ها ثابت بودند. درست مثل آن چیزی که در درس علوم می گفتند که ستاره ثابت است و سیاره در چرخش به دور خورشید در مداری ثابت..خورشید هم ستاره است و ثابت. ولی یکی ازین نقاط درخشان حرکت می کرد. حرکت! از ستاره ها می ترسیدم. هواپیمای دشمن چنان اوجی گرفته بود که از تیررس ضدهوایی های تهران دور باشد. صدای ضدهوایی ها پیوسته میامد. و آن نقطه نورانی اوج گیرنده که همچنان میرفت...پیک مرگ بود...می رفت و می رفت و می رفت و من با ترس به آن نقطه درخشان خیره!
_:" تا ده بشمار.. تمومه! "
تا ده می شمردم. و آن صدای مهیب.... و لرزش زمین پایمان.... و خلا... و سکوت.... و حس مشترک آدمها....
و من آرام می شدم. و بزرگترها غمگین. نمی فهمیدم چرا. بعدها فهمیدم آنچه برسرما نیامد برسر یکی مانند ما آمد!! چه خودخواهی کودکانه ای داشتم. و بزرگترها نداشتند. می دیدم که غمگین اند. و این فرق ساده دنیای کودکی من بود با بزرگسالی آنها...
چشمانم را در آینه می بندم. فکر میکردم که منهم بزرگ که شدم با رزمنده عروسی می کنم. مثل همه دختران جوان دور و برم. جنگ همیشگی ست و هیچگاه تمام نمیشود...
چه زود و ناگهانی عوض شدیم. چه زود رویاهامون تغییر کرد. رویای من سرکشیدن نوشابه شیشه ای کانادرای و گاز زدن به کیک لی لی پوت! ایستاده سر کوچه بود. مثل جوانهای آنروز.. اما بزرگ که شدم هوبی و چیپس و ماست جاش رو گرفت و نوشابه های بی حال خانواده! این فقط تو دنیای بی اهمیت خوردنیها بود ..تا دنیاهای دیگر که مهمتر بودند و البته تغییرشان دردناک تر..
این همه رویای کودکی ما یکهو از جا کنده شد.. مثل یه درخت چنار کهنسال تو تهران که با بیرحمی کنده میشه تا جاش رو بتون و آهن بگیره..
انگار که هیچوقت نبودند. از من خیلی دورند اون روزها. باورم نمیشه. خونه هایی که تزییناتش همیشه گلدونهای سبز بود و مبلمان و پرده های ساده تکرنگ. و امروز خونه ها کوچیک تر و دلگیر تر هستند و شلوغتر از هرچی بنجل غیرضروری!! چطوری اینهمه عشق به تجمل و پولدار نشون دادن خود (در حالیکه نیستیم) جای اون لذتهای ساده و زندگیهای ساده و شبیه هم رو گرفت؟!!
چشمانم را می بندم در آیینه. برمیگردم به اکنون.. زمان اکنون.
بیست و اندی سال گذشته است و ما هنوز نگذ شتیم..
بیست و اندی سال گذشت وما هنوز زندگی نکردیم.
مغزم سنگین شده . از وهم. از درگیری دو زمان ..گذشته و حال. و تازیانه و تن و تن و تازیانه.
تویی که دستت رو بمن دادی و با من به گذشته م سفر کردی دستهات گرمه. دستهات خسته ست. مهربونه. من همیشه دست تورو دارم. اگر بخوای. من همیشه نفس می کشم روبروت. چشم تو چشم. رخ به رخ. اما نمی بینمت . اینجا بینایی کار نمی کنه. هرچه هست بویایی ست. و من در تمام حس های مشترک ام با دیگر یا دیگران از خودم می پرسم که او هم این بوها را حس می کند؟ یا بازهم من درین حس تنهام؟
پی نوشت ها :
1.پس تازیانه بود و تن . وتن زیر تازیانه بود. من درین کشتزار خانه داشتم. من اژدهاکش _ من سربلند_ که مار سه پوزه ی خشکی را سرافگندم. و از چشمه های بسته جویها روان کردم. و آن روز که یامای پادشاه پا به زمین ما گذاشت فراموش باد. مردی تازیانه در مشت. روز بود و آفتاب بلند. و اندهان چیره . و مرد دست خود را بالا برد. و دست او بالاتر رفت. و تازیانه که در مشت اوبود به آسمان خش سیاه کشید. و خورشید که روشن بود روی پنهان کرد. و تازیانه مارگونه به خود پیچید. مردم با ترس بنگریستند. و تازیانه فرود آمد _ خون. پس تازیانه بود و تن و تن بود و تازیانه. و آواز مرد مست. همه کالبدم به خود لرزید. و من در خود فرورفتم. و آنگاه از من _ از گودنای هستی من_ با نهیب و خشم دو مار غرش سهم سرزد. دومار غریونده از شانه های من برزد. سیاه و سرخ. که خون بود و درد. من بنگریستم در خود و اشک فشاندم.. که این مار کینه بود!
2. یه چیزی تو پی نوشت های دی ماه سال 88 نوشته بودم. هنوزم همونه. هنوزم. دوباره میگم: از فیلم بیاد ماندنی بن هور (ویلیام وایلر) یاد می کنم از اونجایی که بن هور بعد پنج سال برمی گرده دنبال مادر و خواهرش که در سیاهچال بودند. سیاهچال... همه گفتند : " اونها دیگه زنده نیستند . هیچکس توی سیاهچالی که نوری نداره و هوا از روزنه ای وارد میشه, بیشتر از یکسال دوام نمیاره. " با این وجود اصرار داشت که اونها رو پیدا کند. لیست زندانیان سیاهچال رو دیدند. البته دیوانسالاری اداری روم آنزمان از الان ما خیلی پیشرفته تر بوده که اسامی آنها را در لیست پیدا کردند. ( اینجا ممکنه کل موجودیت آنها انکار شود.) از روی نقشه سیاهچالهای زیر زمینی فهمیدند که دو زن در دالان شرقی ! ( احتمالا ) هستند از پنج سال قبل!!!!. پس دوتا افسر عالیرتبه با مشعل و چند نگهبان به آن سمت رفتند. رفتند که ببینند " فراموش شدگان " زنده هستند یا نه ؟ ( چون کسانی که می مردند در همان سیاهچال باقی میماندند و اجسادشان خوراک موش ها و مارها می شد. در هر سیاهچال عده ای با هم محبوس بودند و بیماریها بهم سرایت می کرد. دوتا افسری که حفره را یافتند به سربازها دستور دادند که در سنگی سیاهچال را به کناری هل بدهند. آنها پس از باز کردن قفل و زنجیر در آن را چند نفره هل دادند. تا زمانی که افسرها پشت در بودند هم به نقشه در دستشان نگاه می کردند , چون حفره های سیاهچالی نه پنجره ای داشت , نه شماره ای. زمانی که درباز شد , نور مشعل پس از مدتها به داخل حفره افتاد. دو افسر جلوی دهان و بینی خود را گرفتند تا وارد شوند و مادر و دختر را پیدا کنند. آنجا بوی لاشه و مردار می آمد. دو افسر با تعدادی جذامی روبرو شدند که چند نفرشان مرده بودند و اجسادشان توسط موشها خورده می شد. سایر جذامیان کنار لاشه ها نشسته بودند. دو افسر وحشتزده بیرون دویدند. و یکی به دیگری گفت : زنده های جذامی را بیرون ببریم و رها کنیم ( که مادر و دختر هم بین آنها بودند) و سیاهچال را با اجساد آن آتش بزنیم. تا بیماری به سایر سیاهچالها سرایت نکند. من بارها این صحنه را دیده ام. ولی نمیدانم چرا اینبار اینهمه اشک ریختم. چرا شباهت زیادی با اکنون مان داشت ؟!! چرا ؟
سردار رومی که خواهر اورا زندانی کرده بود انتظار این رو نداشت. بازیگر جوری بازی کرد و کارگردان جوری دکوپاژ که من و خیلی ها بعد 50 سال از نمایش فیلم هنوز نفهمیدیم : سردار رومی نمی خواست واقعا اینجور بشه؟ یه کمی باهاش همدردی کنیم؟ یا نه.. بهرحال اون لحظه ترسید. هرچند صحنه خارج قاب بود و کارگردان حسابی عصبانیمون کرد که نشون نداد!! اما ترس و غم و مهر و غرور همه باهم تو چهرش بود.. چقدر مرموز هنوز بعد 50 سال
3. زمان عجب جادوییه!! باورم نمیشه. باورم نمیشه من چه کارهایی میخواستم بکنم و نشد یا نتونستم. این منم؟ من خودم از خودم دور شده. باورم نمیشه این منم.
4. بیشتر اخلاقیاتی که بمن و شما آموخته اند اصول محافظه کارانه بورژوازیست.. من به دور خواهم ریخت. نه به دلیل اینکه سوسیال دموکراتم. نه. به این دلیل که آزادیخواهم. آزاداندیش ام. دست کم می خواهم که چنین باشم. از دید من دیگر زشت! به آن مفهوم فرضی بزرگ گذشته نیست... زشت نسبی ست. و نه مطلق. این یک بند مانیفست گرگ دونده ست. باور کنید با موضوعی مثل اینکه مانی(پیامبر دوره ساسانی) اولین سوسیالیست دنیا بود یانه... متفاوته!!
اولین بار که با جان استوارت میل آشنا شدم به خاطر معشوقه ش خانم هریت تیلور بود. چقدر این خانم میتونسته برفلسفه میل تاثیر بذاره .این اندازه که من از میل همین نظرش رو قبول دارم و بس : هیچ برده ای به معنای واقعی کلمه به اندازه زنی که ازدواج کرده برده نیست.
ازدواج تنها برده داری واقعی در قانون ماست. به جز خانم خانه دار برده قانونی دیگری وجود ندارد.
5. گاهی باید تنها نوشید! تنها سرمست شد! تنها قهقهه زد ! تنها تویه خونه ..
ادامه دارد..
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند...
آیا دوباره خواهم نوشت ؟؟
آیا باد مارا با خود خواد برد ؟
آیا دوباره با گرگ خواهم دوید و
در جایی دور تر از همه خواهم رقصید ؟
این منم آذر.. که در آینه به خود مینگرم.. و به چند تار موی سپید در میان انبوه موهای سیاه!
چند ساله خواهم شد ؟ نمیدانم. نمی خواهم که بدانم. و تو کیستی که در آینه خیره بمن می نگری ؟ تو عکس منی؟ یا من انعکاس توام؟ نمیدانم.
و چگونه باز این همه گلدان در این خانه را آب خواهم داد و پیش از آنکه به تشنگی خودم بیاندیشم نگران آنهایم. چند تا هستند ؟ نمیدانم.
همیشه وقتی ازمن می پرسند گلدانهایت چندتا هستند باید درنگی کنم و جوابی نسبی بدهم..شاید یا فکر می کنم..
واینها چندین سال است با من زندگی می کنند..
و من همیشه در مورد مسائل مهم! اینگونه مبهم و نامطمئن هستم..
اما الهام نه..
الهام همیشه محکم می ایستد و با صدای بلند می خندد و به ته چشمان تو زل میزند. الهام همیشه مطمئن است.. اما بمن می گوید فکر نکنم همیشه مطمئن است.. چون اوهم در مورد خیلی چیزها دودل است. فقط نمی خواهد یا نمیگذارد دو دلی براو غلبه کند!
یادم هست در یک شب بهاری میهمانی در خانه ام پرسید چه رنگی را دوست دارم . و من گفتم : آبی ..البته سبز هم.. وای صورتی هم و زرد هم ... دست آخر که کلافگی را در او دیدم گفتم نمیدانم..
اما الهام قاطعانه گفت: نارنجی!
من اما سست ام. من اما ناتوانم. از شب عید گذشته که الهام به این خانه آمد کلی خانه را تغییر داد : فرشهای بسیار کثیف را شست . گلدانهای انبوه را جابجا کرد. پرده ها را سفید کرد و سر تخت خواب را به سمت جهت هماهنگ من در فنگ شویی چرخاند!
و خیلی چیزهای دیگر... پنجره هارا باز می کرد و باد را به خانه دعوت می کرد. برای پرندگان مرتب دانه میریخت و گاهی می رقصید..
آواز می خوانم. آواز ی را تمرین می کنم که بخوانم. برای آموزگار آوازم. ترانه اپرایی فیلم شبح اپرا ...
گاهی یادم میرود صدایم را گرم کنم و به سوزش گلو و سرفه میافتم. گاهی فراموش می کنم روزهای هفته را و به تقویم یورش میبرم با ترس!
وقتی الهام آزرده است دیگر هیچ رمقی در ما نیست.. نه در من نه در گرگ دونده!! گرگی که ما بر پشتش می نشینیم و تهران گردی می کنیم.
وقتی الهام غمگین است من ساکتم.. نمی توانم به او شادمانی بدهم. ناراحتی او به همه مان رسوخ می کند و جمعی را کسل می کند..
آیا دوباره خواهم نوشت ؟ الهام می گوید : دیوانه!! معلومه که می نویسی.. معلومه که غر غر می کنی.. اصلا تو به غر زدن زنده ای!!
پ.ن
1. عنوان این پست به پیشنهاد دوستی حقیقتا این است : باد مارا سرویس کرده !!! ( دلت خنک شد ؟)
2. به همه پیشنهاد میدم که پستهای باد.... را بخوانند و بعد این پست را .. تا هم گیج نشوند و هم حدسها و سوالهایشان را بگویند و من در پست بعدی همه شون رو ضایع کنم!! ها ها...
3. همیشه آخر شهریور یه حال رخوتی داره.. پاییز داره میاد و فصل خزان و غم.. ولی همه دوستش دارند..
4. بادبانها رو بکشید... حرکت خواهیم کرد..
به سلامتی همه اونایی که واسم کامنتای عشقولانه و فحاشانه و ناامیدانه و امیدوارانه وطنزآلود و هجوآلود و تیکه پرونی و لاف زنی و خالی بندی و اسب دریایی و همجنس گرایانه و مودبانه و غیرمودبانه و.... همه رو خصوصی گذاشته اند و شماها نمیدونین این تو اینجا که من هستم نه شما چه خبره از شلوغی و دلتونم آب بشه و کلی چیزای دیگه.... اومدم بگم من زنده ام.. درگیر یه کار نمایشی ام و میام حالا... چه زود دیر شد..چه زود. الان بغض دارم یه هوا... نمیدونین چرا؟؟؟ من هزاران خواهر دارم و هزاران برادر!!
من متعلق به همه شمام...
موزیک متن فیلم سربازهای جمعه رو بهتون پیشنهاد می کنم کار پیمان یزدانیان..و فکر کنید روی اون صدایی شبیه شاملو (پسرش) اینو می خونه (روی صدای سازدهنی):
نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ
نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و
خفت چشنده گان را
می خواستم نام تو را بدانم
و تنها نامی را که می خواستم
ندانستم
تمام کسانی که چندبار باد اونها رو با خودشون برده یا با باد همسفر شدن و الهام و آذر و گرگ دونده رو حس می کنند (نه اینکه حتما دوس داشته باشند) به سلامتی همه تون دسته جمعی....بزن!!!
میام ها.. داستان ها داریم حالا حالاها...
آرام آرام به خواب میروم
بی آنکه کسی برایم لالایی بخواند
بی هیچ قصه ای
در خواب نمی خندم
بالشم نمناک نمی شود
بیدار می شوم
بی هیچ بوسه ای
آه..
یادم نبود
دیگر کودک نیستم!
١. نوروز که میاید بهترین روزهای سرزمین من است.. بهترین و زیباترین روزهای ایران پیشواز نوروز است و خودش... همه ی سال برای شوق همین روزهاست... شوق نهفته در آن.. همه سال می ارزد به آن..
٢. یاد شهیدان تازه رفته و شهیدان نیامده ایران ما همیشه گرامی باد.
٣.من پاک باخته تمام دوستانی ام که من را به غیبت صغری کبری! شیرازی بازی و.... متهم نمودند...
۴. من آمده ام وای وای... عشق فریاد کند.. من آمده ام..(( با گردنبند خرمهره))
۵. فعلا خوش میگذرانیم و سپس خواهیم آمد...
۶. خوشبختی مال ما نیس.. خوشبختی مال ازگلا(؟) و تازه به دوران رسیده هاس.. مال زنای بزک کرده زیر تیر چراغ.. کسی که بخواد رو پای خودش واسه و کمر خم نکنه, با خوشبختی کاری نداره!
٧. راجع به خیلی چیزا خواهم نوشت.. خودتون خوب میدونید!!
٨. الهام هنوز به خانه آذر میاید و گرگ دونده هم هست... باد هم همچنان میوزد...
باد ما را با خود خواهد برد !
می تراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بز دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در
می گوید با خود :
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
می تراود مهتاب
می درخشد شبتاب...
1. از وقتی دیگه دروغ خفه نمی کند و مرض نیست.. بلکه سخنوری و مباحثه هم تعبیر میشود, همه دروغ می گوییم!! ( همینجوری بود)
2. اومدم سرزدم به همه گل به گلام ( شبیه کاکو شیرازی ها گفتم)
3. به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست... یعنی میام. با یه مطلب طوووووولانی از سرگذشت گرگ دونده از ابتدای سال 89 تا حال!
4.من از همه دوستان دلتنگی کننده و فحش دهنده و سراغ گیرنده سپاسگزارم. ماچ!
5. خانم زیبا و هنرمند " الهام پاوه نژاد " در لیست هنرمندان محبوب من و الگو هستند. نپرسید چرا. چون یک عشق شخصیه.
6. فیلم بیچاره ام همینطور در تدوین های مختلف سلاخی میشود.
7. فکر کنید که قراره یه اتفاق مهمی بیفته.. کلت روسی یا تاتوره یا... الهه خانوم بازیگر تئاتر و قاچاق چوب و پارسا عشق اش و...!!
8. میام با نوشتجات داغ.. به خدا.. الان گیرم.
9. مرغ سحر ناله سر کن... مرغ سحرم دوستت داریم.
ادامه...
دنبال اسم خفن برای فیلمم که ساختم می گردم. راستی هفته پیش فیلمم رو ساختم. توی هوای ۵٠ درجه!! شمال , زیر آفتاب سوختیم (کل گروه برنزه شدند) و بیچاره بازیگرم که مجبور شد ۵٠ بار بره تو آب دربیاد بیرون!! جزغاله شده..
حالا رو میز تدوینه . بدجور گرفتاریم. گرفتاری فرهنگی..
از حضرت سعدی استمداد کردم و دیدم ایشون چه جبرگرایی هستند بدتر از خودم :
چو دولت نبخشد سپهر بلند نیاید به مردانگی در کمند
چو نتوان بر افلاک دست آختن ضروری ست با گردشش ساختن
گرت زندگانی نبشته ست دیر نه مارت گزاید نه شمشیر و شیر
وگر در حیاتت نمانده ست بهر چنانت کند نوشدارو که زهر
یا این :
قضا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جامه برتن درد
راست میگه. بیخود نیست که سلطان ادب پارسیه.
برمیگردم.. زود.
خانم گرگ دونده شما را دوست دارد.
خانم گرگ دونده شکلات ٨۴% پارمیدا را هم دوست دارد.
خانم گرگ دونده سینمای تیم برتون , تارانتیتو, کاپولا, اسکورسیزی , اسپیلبرگ,علی حاتمی , کوروساوا, جان هیوستن, آیزنشتاین, جوزف فون اشرنبرگ ,اورسون ولز , بهرام بیضایی , استنلی کوبریک , فرد زینه مان , ژان ژاک آنو , میزوگوشی , تام تیکور و.. را دوست دارد.
ناگفته پیداست که خانم گرگ دونده سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و ورود و تاثیر آن در آمریکا را دوست دارد.
او خدمت بزرگ یونان به هنر نمایش و البته "آلمانی ها " به علم و فلسفه مدرن و هنر و ادبیات و معماری را همه با هم می ستاید. او ادبیات روس ها را هم دوست دارد.
خانم گرگ دونده بزودی فیلمش را می سازد.
خانم گرگ دونده داستایوسکی را دوسسسسست دارد.
خانم گرگ دونده حضرت سعدی را هم دوست دارد.
او یک سوسیال دموکرات است .
خانم گرگ دونده همه شما را هم دوست دارد.
خانم گرگ دونده زبان پهلوی را می آموزد.
خانم گرگ دونده تیم فوتبال آلمان را دوست دارد. چون در آغاز نوجوانی عاشق کلینزمن بوده است. چون یک تیم (گروه) به معنای واقعیست.
خانم گرگ دونده عقاید مزدک را هم دوست دارد.
خانم گرگ دونده بزودی دوباره می نویسد. همانگونه که نزدیک به یکسال قبل نوشتن را شروع کرد.
تشکر ویژه دارم از آقایان مینوسپهر رییسی کیامهر و آرش مجلسی که مارا خصوصی و عمومی شرمنده کردند. ولی دوستان انصاف نبود کامنتدانی مرا منفجر کنیدها!!!
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
به این شهر سوگند می خورم و تو ساکن در این شهری
و سوگند به پدر و فرزندانی که پدید آورد
که انسان را در رنج آفریدیم.
روزای آخر سال رو رفتم خونه الهام. خواستم تنها نمونم. حوصله خونه تکونی نداشتم. روی اجاق گاز جرم بسته, بیرون و داخل کابینت ها کثیفه. نصف بیشتر لباسهام بیرون کمد روی تخت ریخته . اتاق مطالعه به نوبه خودش فاجعه ست. روی کتابخونه و طبقه هاش یک لایه حداقل نیم سانتی خاک نشسته و تقصیر منم نیست. تقصیر این گرد و خاک هوا و استاندارد نبودن پنجره هاست. چون اگه امروز گردگیری کنم تا موقع سال تحویل دوباره خاک گرفته ! خاک اینجا به هیچ چیز رحم نکرده. واقعا نشون داد که سالی که گذشت سال گاو خاک بوده!
خونه الهام نه خیلی تمیزه ولی حداقل در حال تمیزتر شدنه. فرشها یه طرف جمع شدن تا کف تمیز بشه. اوضاع آشپزخونه ش بهتره .. ولی همه اینا به کنار وقتی ورقه های زیادی رو کف زمین ریخته و کتابهای باز و بسته و روی میزش هم همین وضعه.
اول رفتیم میدون تجریش برای خرید. رستاخیز شده بود ! باورم نمیشه چرا مردم فکر می کنند عید که می خواد بیاد حتما قحطی هم میاد!!!
بوی عید همه جا پیچیده و چه سال سختی بود سالی که گذشت که همه دوست دارند زودی تموم بشه! مثل مهمونی که همه دوس دارند زودی بره!
ترجیح دادم بیشتر ساکت باشم و حرفای الهام رو گوش کنم :
" تاریخ بیهقی را می خوانم. ناگفته پیداست کدام بخش اش : داستان بردار کردن حسنک وزیر! حداقل سالی یکبار می خوانمش و گریه می کنم. الان که می خوانم تصویر مونیتور کامپیوترم دختری ست که رو بمن می خندد . گردنش را کج کرده و ایستاده . دختری نه چاق نه لاغر . متوسط. دختری با صورتی خالی و ساده. ساده که آرایشش را زیاد جلوه نمی دهد. دختری با زیبایی ساده. دختری که بیست و هفت ساله بود و بیست و هفت ساله ماند برای همیشه. دختری که نماد یک اعتراض بود. دختری از همین تهران. از محله ای متوسط و از طبقه ای متوسط. دختری که سرنوشت در خرداد ماه ناگهان غافلگیرش کرد. او با چشمان همیشه باز رو به ما ماند. او شاید آرزوها داشت که نمی دانیم و نخواهیم دانست.
روزی که داشتم از میدان تجریش پارچه ای گلدار می خریدم خانمی میانسال را دیدم که ایستاده بود کناری و گریه می کرد. از فروشنده پرسیدم کیه. گفت که مادر آن دختر است که زیاد برای خرید به این حوالی میامد. و مادرش خاطره اش را زنده می کند. زنهای زیادی آمدند دستی به شانه اش زدند و گریه کردند. من هم. او دختر این شهر است و این کشور.
الهام بلند بلند می خواند :
حسنک از خاندان میکائیلیان، از خاندانهای کهن و معروف ایرانی، ادیب و شاعری توانا بود. او در زمان سلطان محمود غزنوی سالها وزارت آن پادشاه را به عهده داشت. در زمان سلطان مسعود, پسر سلطان محمود غزنوی, حسنک به جرم علوی بودن و طرفداری از فاطمیان مصر زندانی شد و مدتها در اثر کینهجویی ابوسهل زوزنی، صاحب دیوان رسالت، آزار و شکنجه دید.
بیهقی این واقعه را که در میدان بلخ رویداد، چنین بازگو میکند:
«… من که بوالفضلم و قومی… به دکانها بودیم نشسته در انتظار حسنک. یک ساعت ببود. حسنک پیدا آمد بیبند… و بسیار پیاده از هردستی. وی را به طارم (که در آن قضات، اشراف و فقها نشسته بودند) بردند و تا نزدیک نماز پیشین (=نماز ظهر) بماند. پس بیرون آوردند… دو مرد پیک راست کردند (=آماده کردند) با جامهٌ پیکان، که از بغداد آمدهاند و نامهٌ خلیفه آورده که حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت… حسنک را بهپای دار آوردند… حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و ازاربند( بند شلوار ) استوار( محکم ) کرد و پایچهای ازار (=شلوار) را ببست و جبّه و پیراهن بکشید و بهدور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد و دستها در هم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار. و همهٌ خلق به درد میگریستند… آواز دادند که سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه… خواست که شوری بزرگ بهپای شود. سواران سوی عامه تاختند و آن شور بنشاندند.! !!!! و حسنک را سوی دار بردند و بهجایگاه رسانیدند بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، و جلادش استوار ببست و رسنها فرود آورد. و آواز دادند که سنگ دهید. هیچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زارزار میگریستند، خاصه نیشابوربان .پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند، و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه (=خفه) کرده… چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر!!!
و بوسهل روزی شراب می خورد و مجلسی نیکو آراسته و مطربان خوش آواز . در آن میان بفرمود تا سرحسنک بیاوردند. در طبقی با مکبه. گفت : نوباوه ای آورده ام همگان آز آن بخورید. همگان گفتند : آری. پس از آن طبق مکبه برداشتند و چون سرحسنک را بدیدند همگان متحیر شدند . و شراب ها بر زمین ریختند. گفتند : ای بوسهل تو مردی مرغ دلی! سردشمنان چنین باید.... و این حدیث فاش شد و همگان اورا بسیار ملامت کردند. و لعنت کردند. و آنروز که حسنک را بردار کردند استادم بونصر روزه بنگشاد. و سخت غمناک بود و می گفت : چه امید ماند ؟
حسنک قریب هفتسال بر دار بماند، چنان که پایهایش همه فرو تراشید و خشک شد، چنان که اثری نماند تا به دستوری (اجازه) فرو گرفتند و دفن کردند.
چنان که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست. و ما در حسنک زنی بود سخت جگرآور(شجاع) ، چنان شنودم که دو سه ماه، از او این حدیث نهان داشتند چون بشنید، جزعی نکرد چنان که زنان کنند، بلکه بگریست به درد، چنان که حاضران از درد وی خون گریستند، پس گفت: «بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت؛ و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود.
و این افسانهای است با بسیار عبرت؛ و این همه اسباب منازعت از بهر حطام دنیا به یک سوی نهادند. احمق مردا که دل در این جهان بندد! که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند.
رودکی گوید:
به سرای سپنج، مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست
زیر خاک اندرونت باید خفت گرچه اکنونت خواب بر دیباست
با کسان بودنت چه سود کند؟ که به گور اندرون شدن تنهاست
یار تو زیر خاک، مور و مگس بدل آن که گیسوت پیراست
آن که زلفین و گیسوت پیراست گرچه دینار یا درمش بهاست
چون تو را دید زرد گونه شده سرد گردد دلش، نه نابیناست
الهام ساکت شد و من آب بینی م رو بالا کشیدم. من گریه کرده بودم . بدون اینکه بفهمم. جادوی قلم ابوالفضل بیهقی بود یا خوانش الهام با اون صدای سوزناکش ... نمیدونم.
الهام نگام کرد و گفت : آذر..تو حرفهای من رو دوست داری یا نه ؟ قلبا بگو..
گفتم : آره... چطور مگه ؟
گفت : پس تو دوست داری مانیفست بهت بدم همه ش؟ ( داشت می خندید ) خواننده هات هم دوست دارند ؟
گفتم : اونها رو نمیدونم. بهر حال من حرفهات رو میذارم تو وبلاگم. چون همیشه وقتی بهش فکر می کنم کمکم می کنه. تو گرگ دونده مایی !! و خندیدم.
گفت : باشه بازم برات می گم. ولی نه الان که باید با هم شیشه های خونه م رو تمیز کنیم.. بعدش تو عیدی ها رو کادو پیچ کن تا من سفره هفت سین رو بچینم. می خوام برات سبزی پلو با ماهی درست کنم. اونهم ماهی سفید...
پرسیدم : الهام. من چه نوع شخصیتی هستم ؟
گفت: تو تحت تاثیر الهه آفرودیت هستی. تو آفرودیت تایپ هستی. الهه عشق و همخوابگی. دوست داشتنی .
گفتم : تو چی ؟
گفت : آرتمیس.. الهه شکار و طبیعت.. الهه حامی زنان تنها.. الهه باکره گان. دختر زئوس و خواهر دوقلوی آپولون که خدای روشنایی هاست.
من خندیدم و گفتم باشه. کی کارا تموم میشه ؟ کی همه جا آروم میشه ؟ کی نونوایی ها خلوت میشه ؟ کی هیجان می خوابه ؟ اونموقع میام دوباره .
الهام گفت : وقتی قحطی بزرگ که قراره بیاد .. بیاد. و همه بفهمند که بیهوده می ترسیدند. خبری نبود. سال ببر فلز برنده ست. سال تحولات مرگبار و ناگهانی ست. سال همه چیز یا هیچ چیز! یا رومی روم یا زنگی.. سالی که رنگ نماد آن سپید است.
الهام واسه همه عیدی خریده. روی میز چیده. مال منو بهم داد. یک دفتر یادداشت روزانه برای آذر! به همراه یک تقویم کوچک .. برای " بهاره" یه شال سفید گرفته. برای " گل " یه تقویم . برای هوتن یه دستمال گردن چهارخونه.. برای ثریا یه روسری.. برای مانولیتو جان یه قوطی جیبی چیز نوشی! و البته چیزای دیگه که من ندیدم.
به الهام گفتم : اسم این دختره که عکسش زمینه مانیتورته چیه ؟
گفت : مهم نیست اسمش رو بگم. مهم اینه که من اسم اون رو گذاشتم هلیا..
بخواب هلیا ... دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچکس از خیابان خالی کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟ شب از من خالی ست. قماربازها تا صبح بیدار می نشینند و دود دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا سپیده صبح بیدار می نشینند ستایشگران بیداری نیستند.
هلیا برای خندیدن زمانی ست بی حصار و گریزا...هلیا همیشه جوان.
پی نوشت :
لطفا متن بالا و داستان حسنک را کامل بخوانید سر فرصت.
داستان حسنک را تقدیم کردم به بهترین دوستم که روزی عاشقانه آن را با هم خواندیم.
گرگ دونده همه خوانندگانش را دوست داردو می داند سالی بهتر در انتظار شان است.
همه کسانی که در لینکستان من هستند را می خوانم. و دوست دارم.
نوروزتان پیروز.. هر روزتان نوروز....